اگزیستانسیالیسم
|
در زمینه وجود، آنچه در بینش اگزیستانسیالیسم توجه وافری بدان می شود، بیشتر وجود فردی و شخصی انسان است.
کییر کگارد در تلاش آن بود که انسانی را به وجود خود و ابهامات آن متوجه کند تا از این طریق او را از زیر بار سنگین شخصیتهای کارب برهاند وی انسانی را به همین صورت برونی که هست قبول ندارد و میگوید:
« این پیکری است عمومی و بیمعنی، کشف سرنوشتها و ترسها و امیدها و اندیشهها و جوانب نامتناهی انسان مهم است نه تیپ شناسی انسان از نظر برونی بنابراین هدف آن کشف من راستین انسان و وجود بخشیدن به آن است.»
یاسپرس نیز تعریف انسانی را محمل می داند چون معتقد به تحرک و تغییر دائمی انسان است.
در این میان هایدگر بیش از دیگران به مطالعه هستی میپردازد هستی به نظر او امر مطلق نیست بلکه با زمان و مکان معین در ارتباط است و به طور تجربی قابل بررسی میباشد او در مقابل سوال هستی چیست جواب قطعی پیدا نمیکند و فقط احساس میکند که در جریانی فوقالعاده پیچیده افتاده که باید در آن بماند و سیر کند. بنابراین در مکتب اگزیستانسیالیزم وجود به معنای وسیع خود مورد توجه نیست بلکه آنچه مورد مطالعه قرار گرفته اگزیستانس انسان است.
اگزیستانس به معنی زندگی فرد و حداکثر وجود اوست ولی نه وجودی که گسترده باشد و شامل همه موجودات شود.
حتی اگزیستانسیالیستهای مذهبی مانند مارسل نیز که معتقد به وجود خداوند هستند نوعی شکاف بین وجود انسان و وجود خداوند قائل هستند. لذا در فرهنگ اورپایی اگزیستانسیالیزم یا اصالت زندگی که در مقابل فلسفههای قرن 18 و 19 اروپا که سر و کاری با زندگی نداشتند به وجود آمده است.
وجود در فلسفه اسلامی
وجود در فلسفه اسلامی واقعیت خارجی وسیعی است که شامل همه چیز و از جمله انسانی می شود. فلاسفه اسلامی برای وجود مصداق عینی قائل هستند. در حکمت متعالیه اصالت وجود واقعیتی اصیل و وسیع است که همه چیز مظهر و مرتبهای از آن میباشد و هیچ واقعیتی خارج از آن نیست.
حکمای اشراق برای ماهیت اشیاء اصالت قائلند و وجود هر شیء را عارض بر آن و وجود را فقط در ذات باری تعالی اصیل و مستقل می دانند.
در اصالت وجود اسلامی، اشیاء در ذات جدا از هم نیستند بلکه همه به درجاتی بهرهمند از وجودند و پرتوی از وجود مطلق را دارا می باشند. در این بیشن مقصود از انسان حیات ابدی و وصال به مراتب بالاتر اعلای هستی است. در حالی که وجود در نظر سارتر و امثال او، وجودی است که پایانش عدم است.
اگزیستانسیالیسم براساس این است که هیچ امر ثابتی در جهان نیست و همه چیز متغیر است ولی تنها براساس تغییر نیست براساس تغییر و تکامل است.
ما همین جا میخواهیم این مطلب را مقداری بشکافیم که اگر گفتیم اصالتهای انسانی متکاملند معنی متکامل بودن چه می تواند باشد که با مطلق تغییر فرق بکند.
هر تغییری را ما نمیتوانیم تکامل بدانیم چون تنزل هم تغییر است. این است که در تکامل ما باید یک مبداً کمال در نظر بگیریم و بعد مسیر را از همان مبدأ در نظر بگیریم که شیء در همان مسیر در مرحله بعد در سطح بالا قرار گرفته است. این را میگوییم تکامل.
|
اگزیستانسیالیسم که اغلب به اصالت بشر یا اصالت وجود ترجمه میشوداولین بار بطور مشخص در قرن 19 توسط فیلسوف و اسقف دانمارکی سورن کییرکیگارد (Soren Kierkegaard) پا به عرصه وجود گذاشت.

این مکتب بعدها توسط اندیشمندان دیگری همچون مارتین هایدگر، کارل یاسپرس ، گابریل مارسل و ژان پل سارتر( jean-paulsartre)رشد و پرورش بیشتری یافت و در عین حال انشعاباتی در آن پدید آمد و به دو شکل اگزیستانسیالیسم مسیحی و اگزیستانسیالیسم الحادی تقسیم شد.
کییرکیگارد، یاسپرس و گابریل مارسل از گروه اول و سارتر و پیروان او از گروه دوم محسوب می شوند.

تردیدی نیست که مکتبهای فکری و اجتماعی، ریشههای عمیقی در فرهنگ و تمدن گذشته زادگاه خود دارند. لذا برای درک مفاهیم موجود در چنان مکتبی ناگزیر از مطالعه زمینه فرهنگی و اوضاع اجتماعی مقارن آنها هستیم.
|
افکار کییر کگارد تقریباً تا اوایل جنگ جهانی اول چندان مورد توجه نبود اما حوادث این قرن زمینه مساعدتری برای پرورش افکار او ایجاد کرد. زیرا در اثر دو جنگ جهانی و نیز از بین رفتن بسیاری از آرمانهای قرن 19، نوعی هرج و مرج در حیات معنوی و فکری اروپا به وجود آمد.
ارزشهای قرن قبلی مخصوصا بت ترقی اروپاییان در قرن 20 شکست. وقوع جنگ جهانی اول در به اصطلاح مترقیترین ممالک دنیا با چند میلیون تن کشته و زخمی و پایمال شدن بدیهیترین ارزشهای اخلاقی و انسانی، عدهزیادی را نسبت به ارزش و اصالت تمدن اروپایی و هدفشان به شک افکند و سبب دگرگونی در ارزشهای فلسفی و مذهبی اروپا شد.
پس از جنگ جهانی دوم این جنبه بیشتر تقویت شد. نسل جوان که در بسیاری از موارد اعمال و رفتار والدین خود را خلاف ارزشهایی که بدانها تکیه می شد میدید، به همه چیز بیاعتماد شد و همه چیز را زیر پا گذاشت.
در چنین جو اجتماعی زمینه برای نشو و نمای مکتب ضد عقلی و درون گرای اگزیستانسیالیسم آماده شد و کم کم جنبه عامیه و اجتماعی آن شکل مشخصتری یافته و در قالبهای فلسفی و مکتبی جدید در آمد. این مکتب ابتدا جنبه مذهبی داشت اما در اثر دگرگونی ارزشها و شک فلسفی جدید نتوانست صبغه مذهبی خود را حفظ کند و به الحاد کشیده شد. ولی در هر دو جنبه مذهبی و الحادی، علیه هر نوع منطق اجتماعی و عقلی به قیام برخاست و از جامعه رویگردان شد.
گابریل مارسل که از نمایندگان اگزیستانسیالیسم مذهبی است در مخالفت با منطق عقلی گوید:
دادن اهمیت فوقالعاده به عقل مثل آن است که ما قیصریهای را برای دستمال بسوزانیم.
و به قول سارتر که از مبلغین معروف اگزیستانسیالیسم الحادی است فکر رایج بین اگزیستانسیالیستها این است:
زندگی اجتماعی نه تنها مفید نیست بلکه موجب فساد و مایه سالوس است. این عصیان و پشت پا زدن به تمام معقولات و معنویات فرو رفتن در گرداب خود است. گرچه اگزیستانسیالیسم از اصالت بشر دم زده و ظاهراً می خواهد انسان را از گرفتاری در دام بیارزشیها نجات دهد، اما خود به چنان دره هولناکی از سقوط ارزشها افتاده که یارای خلاصی از آنرا ندارد و این سیمای دیگری از تمدن نیهیلیسم ناشی از آن است.
|
مکتب اگزیستانسیالیسم چه مسیحی و چه الحادی از آنجا که واکنشی در مقابل راسیونالیسم غالب بر فرهنگ اروپایی قرن 17 و 18 است فاقد جنبه عقلانی است. راسیونالیسم که با دکارت شروع شد و با هیوم و کانت به بنبست رسید از یک سو، اوضاع اجتماعی در قرن 19 و 20، از سوی دیگر موجب از هم پاشیدگی نظام عقلی در سیستم فکری و فلسفی غرب شده اگزیستاسیالیسم با پشت پا زدن به تمام قیدهای عقلی و اجتماعی در مقابل تمام مکاتب موجود قیام کرد. این مکتب در برابر سرمایهداری که از انسان یک حیوان اقتصادی میساخت و در برابر کاتولیک که بشر را بازیچه بیاراده نیروی حاکم غیبی میخواند و در مقابل مارکسیسم که انسان را آلت فعل تکامل جبری ابزار تولید میکرد از انسان یک موجود مطلق العنان ساخت. انسان اگزیستانسیالیستی خود را در مقابل انجام هر عمل و اندیشهای که اراده کند آزاد احساس میکند منتهی در اگزیستانسیالیسم مسیحی این آزادی در جهت سلوک به سوی خدا است تا من راستین انسان محقق شود و یا به عقیده مارسل انسان از گودالی که بین خود و خداست بجهد و شکاف خود را با خدا از بین ببرد. اما در اگزیستانسیالیسم الحادی انسان آزاد است که هر گونه که خواست خود را بسازد. اما این که چگونه و با چه هدفی خود را بسازد سوالی است بی جواب زیر: «بشر پس از وجود یافتن و در جریان زندگی، با کارهای فرد، خود را میسازد بنابراین نمی توان او را از پیش تعریف کرد.» سارتر گوید: اگزیستانسیالیسم معتقد است که بشر بدون هیچ دستاویزی، محکوم است که در هر لحظه بشریت را بسازد. بشر باید ببیند در آینده چه چیزی از کار در میآید ولی هر چه شود مهم نیست «زیرا ما آزادی را برای آزادی می خواهیم و این خواستن در هر مورد خاص تحقق میپذیرد.»
مهربانا